رقصی با موسیقی زمان

نوشته ها و خاطرات خانم بل

به من بگو نظرت رو درباره خودم:)

سلام :)

من تا امروز 174 روزه که وبلاگ دارم و یک بلاگرم:دی

تا حالا 924تا نظرای خوب برام فرستادید

تاحالا درمورد من چی فکر کردید؟

چه جور دختریم؟ 

خیلی دوست دارم بدونم !

ما ها تاحالا همدیگرو ندیدم ولی با حرفایی که میزنیم یه شناختی ایجاد میشه؟

اون چیه!


خواهش

لطفا اگر منو توی دنیای واقعی میشناسید مطالب این وبلاگ را نخونید

بذارید یه جا راحت باشم .

مرسی:|

حلالم کنید شاید دیگه نیام:(

سلام

دارم میرم

حالم بد تر از اونه که بنویسم یا بگم 

تو هر چی فکرشو بکنی به تناقض خوردم

حلالم کنید

ولی تا حالم خوب نشه بر نمیگردم

شاید هیچ وقت دیگه نیام

دلم خیلی براتون تنگ میشه 

دوست دار شما سارا

خاطرات شمال محال یادم بره

سلام به همه

جاتون خالی شمال عالی بود خییییییلی خوش گذشت 

ولی همسفرامون جدید بودن ینی تا حالا باهاشون جایی نرفته بودم دایی مامانم که دوتا پسر هم داره(محمد حسین24)(محمد سبحان17)

روز اول رفتیم بوستا ن ملل من یه کاپشن قرمز دارم خیلی اوجله اونو پوشیده بودن با یه مانتو مشکس زیرش

بعد داشتیم قدم میزدیم محمد حسین اومد کنارم در گوشم گفت : چه **** هم را ه میای!

وات بابا بیخیال دیوونه ان مردم

خلاصه ولی کلی تیکه خوردم از محمد حسین (بچه پورو بود احترامه باباشو داشتم هیچی نگفتم)

خلاصه روز دوم پسرا اومدن تو اتاق منو زهرا (خیلی کارشون بد بود  والا 2 پسر و 2 تا دختر تو اتاق بعد پسرای بچه پورو)خلاصه گفتن بیاید بازی کنیم 

(وات بازی چی بازی اخه با شما دوتا نره قول)

نمی دونم میدونید یا نه شاه دزد وزیر بازی کردیم ولی چون دادشه منم اومده بود (صندلی هم داشتیم)ینی هرکی شاه میشه باید بشیه روی اون طرف که صندلیه

شاید باورتون نشه من همش صندلی بود

بعد محمد حسین شاه شد بعد میگفت دولا شو بشینم رو من یهو پاشودم اخمامو کردم توهم گفتم من بازی نمیکنم خیلی بی ادبید 

گفت باشه بشین چار زانو 

نشستم

بعد متکا گذاشت رو پام نشست روم ووووووووااااااااااااااای خیلی سنگین بود پام شیکست 

دیگه 2 و3 دیقه بعدش با لگد زدم تو کمرش :))))))))))))))

دوباره دستو چرخوندیم 

بله من دوباره صندلی شدم فقط این دفعه سبحان که شاه بود نشست روم تکیه داد به من ولی زوود پاشد

ولی بازم من گشت ارشادشون بودم....

محمد حسین جلاد بود باید میزد رو دست زهرا 

من گفتم تو نامحرمی اجازه داری بزنی دادش من جاش زد اینقدر داداشم با شعوره گفت از رو لباس میزنم  محمدگفت نه نمیشه 

زهرا استینشو داد اون بالا 

من: شما دوتا(خطاب به پسرا) روتونو اون رو کنید 

یهو محمد حسین نه گذاشت نه برداشت گفت: نگفتم که شلوارشو بکشه پایین !!!!!!!!

اقا منو میگی خونم به جوش اومد بلند شد یه لگد بزنم بهش که پشیمون شدم و اتاقو ترک کردم

روز اخر رفتیم جنگل بعدش رفتیم یه روستا توی روستا هه پر گل وشل بود محمد حسین ماشینشون زیرش خیییییییییییییلیییییییی

کوتاه داییم بهش گفت نیار ماشینو گیر میکنه ولی ماشین ما شاسی بلند بود اوکی بود

اقا چشمتون روز بد نبینه ماشینش گیر کرد تو گلا بعد گلا ی لیز ماشین سر میخورد

با هزار بد بختب ماشین و از تو گل در اوردیم حالا بابای من : چقدر شما ها کم عقلید یه خش به ماشین میافتاد کلی از قیمتش کم میشد.... 

بماند همه اینا کفشامون افتضاح شده بود روزنامه انداختیم تو ماشیتو رفتیم خونه

همه کفشارو منه بد بخت شستم چون مردا کارواش بودن مامانم هم که دستشو عمل کرده دیگه روم نشد بدم زندایی 

3 ساعت تو حموم بود حالا تو این گیرو داد چاه حموم گرفت اینقدر شک به چاه داد1001،1002،1003و........... 10 ادم زنده کردم

ولی بازم خوش گذشت

راستی دلمم خلی براتون تنگ شده بود:دی

سلام شمال عزیز حالت چه طوره

سلام تعطیلات سلام شمال سلاااااااااام

شمال: سلام به رویماهت به چشمون سیاهت

تعطیلات: سلام به ماه تابون 

من: دارم میام پیشتون

بقیه:بیا بیا

اقای راننده اقای راننده زوود باش بزن تو دنده

میخوام برم شمال هوووو هوووو هووووووووووووووووووووو

دیوونه شدم رفت:)))))))(به خودتون بخندید)

فردا عالیه بجز قسمت کارنامه گیری وااای خدا:(

فدا سرم مامانم امادگی نمره هامو داره:دی

---------------------------

خوبیش اینه فزیکمو کامل شدم


مرگ ینی همین که میگم!

اره دیگه توی گروه مرگ افتادیم میدونی ینی چی؟؟؟

بله ینی با قهرمان جهان و قهرمان اروپا و قهرمان افریقا(ماهم قهرمان اسیا)باهمییم

اگه از این گروه بالا بریم ینییا اسپانیا نیست یا پرتقال پس جام جهانی بدون این دوتیم باید بره بمیره

تازه جای ایتالیا خیلی خالی بود خییییییلییییییییییی(بوفون:(  )

خیلی خنده داره بیرانوند تو جامجهانیه بوفون نیست

وای خدایی اگه ما صعود کنیم خیلی مسخرس

نیست؟؟؟

من عاشق تیمم ولی اخه اسپانیا


راستی یکی از دوستان وبلاگی چند وقته نیستش براش دعا کنید زوود بیاد جای نظراتش زیر تمام پست ها خالی

پییتک

ظاهر و باطن فرق داشت

ببخشید فنتش خرابه تو وورد نوشتم کپی پیس کردم ولی بخونید شما ها :)

سلام



دیشب خونه عمم بودیم کلا این مهمونی از اولش یه جوری بود


دو سه شب قبلش عمم زنگ زدکه دعوت کنه گفت عمو علی اینا نیستم حالا به دلایلی که حال ندارم بگم بابام که اینو شنید گفت پس منم  نمیام که حرف بابا که زیاد مهم

نیست چون مامان تاییدیه رو داده بود (بعله)



داشتیم حاضر میشدیم برا مهمونی که دیدم ای بابا مانتوم تنگم شده لعنتی


و چون فقط همونمانتو رو میخواستم نشستم دکمه هاشو جا به جا کردم



بماند وارد خونه عمم شدیم اوووه بوی ماهی میومد (ماهی سرخ شده)


سرم حسابی درد گرفت وارد خونه که شدیم فقط عمو مهدی اینا اومده بودن و عمه ایمان



با عمو مهدی که درست دادم نتونستم جلو خودمو بگیرم سریع بغلش کردمو زدم زیر گریه


(اه لعنت به این اشکا)دیگه عموم هم محکم بغمل کرد و گفت منم دلم


برات تنگ شده بود نیسیتی عمویی


دیگه خلاصه کم کم همه مهمونا اومدن (بابام یه پسر خاله داره 6 ساله ازدواج کرده

و انصافا خیلی خوشگله پارسال تویه مهمونی هی میگفت تو باید با من


دست بدی کل خونه زل زده بودن به ما ولی خوب من ندادم کنف شد)


اره دیگه علیرضا جای عموی منه ولی دیشب یه جوری رفتار میکرد انگار...



ولش کن اصلا اینو (زنش هم حاملس اینو داشته باشید تا بگم)


قبل شام منو ایمان و زهرا امیر داشتیم (FIFA) میزدیم که نمیدونم چرا جدیدا اصلا علاقه ندارم

اخه میدونی زهرا رفته تو جو فوتبالو تفنکو جنگو دانشکاه افسریو


از این جور حرفا  بماند شامو که خوردیم خانمو مای حامله رفتن نشستن مامانم هم که دستشو عمل کرده بود


من موندمو زهرا و عممم دیگه کارا که تموم شد


علیرضا اهنگ قررررررر دار گذاشتو عمو اضغر و عمو مهدی اومدن وسط


(ایمان دو تا پسر عمه داره 25و27 ساله)ای دوتا پسر عمه ها حسین و میلاد یه

قررری میدادن یه قررری میدادن که من تو دلم گفتن اگه من همچین نازو عشوه ای


داشتم الان اینجا نبودم:))))) والا


حال بغیر از اهنگاشون عمومهدی میگفتم بچه من دختره عمو


علیرضا میگفت بچه من پسره اون اهنگ ماله دختره میذاشت (روی پیشونیه فرشته ها نوشته.....)


اون یکی اهنگ دختر میذاشت خلاصه کل کلی بود این وسط )کلی خندیدیم جاتون خالی


بماند که بابای منم کلی رقصید و ..


کیک و که اوردنو .................و کادو ها مامان بابای زهرا براش پی اس 4 و


یه دستبند طلا خریدن عمو مهدی کیک گرفته بود عمه جان یه پیراهن گررفته بود


علیرضا هم یه کفش خوشگل ما هم 200 تومن دادیم اره دیگه (ولی  


برا تولد من عمو احمد پیش ما شمال بود ولی هیچی بهم نداد[ درک])



این ظاهر ماجرا بود که همه خوش بودن و اما باطن ماجرا



عمعه ایمان با عمو علی قهره خفن


بابای منو عمو احمد قهر بودن خفن:|


زنمو مهتابو خاله مهناز(که دوتاشونم حامله ان)قهر بودن خفن که میگفتن به هم ویار داریم



اهنگ که قطع میشد همه دپرس به یه جا زل میزدن



تازه به معجزه غیبت هم پی بردم که مامانمو زنمو جلوی من غیبت عمو هامو میکنن اونا رو از چشم من انداخته بودن



ولی .......



خوب همیشه از این میترسیدم که ظاهر و باطن قضیه فرق کنه


-------------------------------------------


دیشب پیش بینی زلزله ساعت ۹ تهران رو کردیم با بابام هم وسایل خونه رو که به دیوار بودو جمع کردیم


ولی با یه ذره خطا کرمان یاعت ۹ اومد ولی خدا رو شکر کشتهه نداشته :)


دعا کنید براشون:)

دوران خوش کودکی(منو ایمان و محمد و زهرا)

3 یا 4 سالم بود  که یادمه ما خونه مامان جونم اینا زندگی میکردیم روز گار خوش تر از ان بود که توصیفش کنم 

ایمان هر رو ز خونه ما بود و از اونجاییی که عمموم مجرد بود من مامان جون باباجی همیشه شمال بودن یه جورایی عموم با ما زندگی میکرد

برخلاف بچه های دیگه که خیلی شیطون بودن و هستن ما ها اینجوری نبودیم (فقط یه ذره من قلدر بودم همین!)

عموم میومد میگفت: بچه های باکلاس رو مبلا نمیپرن!

ما ها هم(من و ایمان محمد و زهرا) همیشه سعی میکردیم باکلاس ترین باشیم البته بماند که من همیشه بازنده بودم

چون اوصولا کلمه باکلاس تو لغت نامه ذهنم جایی نداره

ولی همیشه بینمون کلکل بود

نمیدونم چرا ما چهار تا اینقر از بچگی ادم فروش بودیم ولی کلی هیجان انگیز بود

خونه مامان جون که با هم جمع میشدیم اگه یه نفر از ما چهار تا نبود تمام پته هاشو میریختیم وسط بعد هممون باهاش قهر میکردیم

یه با من نبودم دفعه بعد که دور هم جمع شدیم دیدم محمد چپ چپ نگام میکنه !

ولی از اونجایی که رابطه منو ایمان فرا تر از دختر دایی پسر عمه بود دسته منو میگرفت میوورد تو اتاقوتموم ماجرا و حرفایی که درباره من زده بودنو میگفت

اخر هم میگفت سارا راسته!؟

منم میگفتم برو به محمد و زهرا بگو بیان تا بگم

ولی بجز این ماجرا ها ماها همیشه با زهرا قهر بودیم اخه اخلاقاش همیشه با ما فرق داشت همیشه

10 و11 سالمون که بود اهنگ ملودی ارش تازه اومده بود ماها هم تازه گوشی خریده بودیم

(منو زهرا تواون دوران همیشه تاپ دامن تنمون بود) کلیپ اجرا میکردیم محمد فیلم میگرفت ایمان هم میخوندم منم اون وسط رژه میرفتم و.. اره دیگه

خلاصه الان که دور هم جمع میشیم از خاطرات اون دوران میگیم

یه بار پسر عمو بزرگم  اومد تو اتاق گفت شماها چی میگید 3 ساعته گفتیم به درد تو نمیخوره ( اخه بهنام هیچ وقت پیش ما نبود با اینگه 5 سال از من بزرگتره)

الان که دوست داره تو جمع ما باشه احساس غریبی میکنه

ولی من بشخصه خییلیییی دوسشون دارم

تو این هفته یکی از دعوای منو محمد رو براتون تعریف میکنم

که خیلی جذابه الن کهبه محمد میگم کلی میخندیم:)


.........

برا مامانم یه وویس فرستادم گفتم صدام چه طوره 

گفت سارا مرغامون از تخم افتاد

:|

وا ای خدا یا شکرت مگه میشه مگه داریم

ببینید چه زوود دعا ها تون مستجاب شد اصلا شما بیانی ها خیلی دلتون پاکه

به خدا خیلی دوستون دارم:دی

قراره فردا زهرا رو ببینم‌ وااای خدا یا  چقدر خوبید شما ها

فردا توی باغ دماوند

نامه ای به خواهر کوچکترم

زهرا ی عزیزم سلام

دلم برایت حسابی تنگ شده نه از اون دلتنگی هایی که همه برای دلخوش  کردن بقیه میگن  :(

دوست دارم یک هفته منو تو تنها باشیم و تمام درد دلم را برایت بگویم چون تو گوش شنوایی برایم دختر دایی عزیزم این دفعه دلم برای دایی هم تنگ شده  حالا میفهمم چقدر دوستتان دارم علی راببوس که دلم برای شیرین زبانی هایش لک زده

چرا کسانی را که تحمل دیدنشان را ندارم هر رو زمیبینم توی تراس میرم میبینمش از خونه بیرون میزنم میبینمشان

ولی تو را نه

چرا هر کی رو میخوام دوره چراااااااا؟

کاش زوود تر برگردی

الان که این نامه رو مینویسم چشمانم پر از اشکه تازه مریض هم شدم منی که هرگز مریض نمیشم یک هفتش گلو درد دارم

ابجی کوچکم که دقیقا 1 سال و1 روز و1 ساعت از من کوچکتری امید وارم سالم باشی و در خوشی  باشی

سارا بیتاب دیدارت هست!

 


موهوبت الهی تو بودی ولی دیگه نه

فکر میکنم اری به تو

دلم برایت تنگ است ولی تو با من نامهربانی

مهربون نبودن تو منو نارحت نمیکنه من ازاین حرفا صبور ترم

البته این صبوریم هم یکی از ویژگی هایی که تو نبود تو

بدست اوردم

از وقتی عقلم رسید و عاشقت شدم من عوض شدم دیگه اون دختر تکیده نبودم

تصمیم گرفتم ضعیف نباشم من قوی شدم هم روحی هم جسمی هم عقلی


 دیگه ترسو نبودم شجاع شدم

 یاد گرفتم نه ! بگم واین خیلی خوبه

دنبال کارای بیهوده نرفتم

حرف حرف خودم بود و هست چه درست چه غلط

به خودم ایمان دارم

اره دوری سخت بود اما منو بزرگ کرد شاید این عشق یه موهوبت الهی بود

لاجرم هنوز باید تحمل کنم ولی هر روز تحملم بالا میره و کم تر دلتگی میکنم

شاید یکی از دلایل چادری شدنم هم تو بودی درسته که تو از چادر متنفری

ولی من برای اینکه به تو ثابت کنم هرکاری تو بخوای انجام نمیدم این کارو کردم

عشقم با عشقت خوشبخت بشی:)

[لبخند ملیح]



۱ ۲ ۳ . . . ۱۴ ۱۵ ۱۶
سلام من خانوم بل هستم

این جا مثل خونه ی منه هرچی دوست دارم و ازش خوشم اومدو به ذهنم رسید مینویسم
هر وبلاگی که مطالبش رو دوست داشته باشم دنبال میکنم
و هرکی رو دوست خودم بدونم لینک میکنم
و اهل تقابل لینک و از اینجور چیزا نیستم

امیدوارم دوستای خوبی برای هم بشیم
امیدوارم لذت ببرید:)
___________________________
اولین تلفن بیسیم توسط (خدا) اختراع شد،
وخداوند نام دعا را برایش انتخاب کرد.
هیچ وقت سیگنالش نمیره ولازم نیست دوباره شارژش کنی
"هرجا هستید ازش استفاده کنید"

It's a big deal but I can say no
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan