رقصی با موسیقی زمان

نوشته ها و خاطرات خانم بل

بخاطر ایران

خوشم نمی اید مردم در دنیای مجازی به رییس جمهور و دولت ایران توهین و حرف های زشت می زنند من عاشق رییس جمهورم هستم چون عاشق ایرانم هرکس ایران را دوست بدارد باید رهبر و رئیس جمهورش را دوست بدارد و اینقدر ذهن آن ها و مردم را بهم نریزد:-( 

دوستای عزیزم چقدر دلم تنگ است

دریافت دلم گرفته می خواهم با ان ها صحبت کنم بخندم حرف بزنم کاش باز هم دور هم جمع شویم

مهرناز عزیزم

شکیبای گلم 

الهه ی دوستداشتنی ام

پرنیان قد بلندم

بهار ساده ی خودم

همتای مهربون 

قضاوت بیجا

چقدر بده قضاوت 25هر ماه همه ی نوه ها خونهی مامان مامان مامانم جمع میشن قرعه کشی داریم  فامیلای مامانم بجز(مامانیم باباییم خاله و داییم)تز من خوششون نمیاد چرا؟  چون من حجابم درست نبود همیشه لاک داشتم موهام بیرون بود و... اما بازم نباید قضاوت کنن که من از اون دخترام که.....

بخاطر همین من توی این مهمونیا شرکت نمی کنم چند ماه پیش مامانم التماس از این حرفا که باید بیای اقا ماهم پاشدیم رفتیم  چشمتون رور بد نبینه من اصول آدم راحتیم باهمه خاکی ام ولی یکی از خصوصیات اخلاقیم اینه که باکسیایی میپرم که به من احترام بزارن و شخصیتمو خرد نکنن  رفتیم از در که وارد شدم پچ پچا شروع شد اومدم خاله مامانمو ببوسم گفت:سارا جان من تبخال زدم منم هیچی نگفتم با همه سلامعیک کردم بعد دختر داییم اومد(اون چادری بود ولی الان نیست) دیدم خاله مامانم باهاش روبوسی کرد من اینقثر بهم بر خرد که نگو بیخیال شدم داشتم بادختر داییم زهرا حرف می زدم که دیدم محمد حسین(پسر دایی مامانم22سالشه) اومد طرفمون دستش پشتش بود بعد رو کرد به زهرا و از پشتش یه گل سر دراورد داد زهرا من ورو ور نگاش میکردم بعد هم رفت اقا من خیلییییییییی ناراحت شدم ینی چی یا منظور خاصی داشته ینی مثلا به زهرا علاقه مند باشه که امکان نداره پس می خواسته منو ظایه کنه که کرد غرورمو شکست از اون به بعد من دیگه نرفتم خونشون

خاله ی خوشگلم اومد بهم گفت چرا نمیای؟  منم ماجرا رو براش گفتم خالم هم به مامان محمد حسین گفت اونم اومد ازم معذرت خواست و گفت ممنظوری نداشته حواسش به تونبوده اینوگفت من داغ کردم ولی چون من خیلییییییییی بد عصبانی میشم  اون محدوده رو ترک کردم

ولی حالا که من چادری شدم اینقدر مهربون شدن ناکِسا

حالا زهرا چادری نیست ولی حجابش خوبه

افا کسی نیست به اینا بگه حجاب مردم به شما ها چه؟ 

لطفاً به ظاهر دیگران کار نداشته باشید و دخالت نکنید 

با تچکر 

عید فطر

 تو خانواده ی ما سر عید فطر که کجا بریم درگیریه  باباحاجی اینا قراره برت شمال عمو علی هم شماله مامان بابام با عمم وشوهرش قراره برن ترکیه البته ما بچه هارو نمیبرن بهتر

ولی کارای بابای من معلوم نیست

ایمان و علی و داداشم امیر محمد  قراره برن شمال ولی من کجا برم برم قاطی این پسر مسرا شمال.؟ نه

بابایی مامانیم هم میرن دماوند  نمیدونم هر جا برم راحت نیستم 

خدا کنه نرن ترکیه 

اگه نرن با دوستامون میریم اردبیل خیلی خوش میگذرهB-) 

خواب

پریشب که مامانجونم خونمون بود بهش گفتم :می خوام کتابای پارسالو بدم زهرا و محمد که از من کوچیکترن.  بعد بهم گفت:نه بزار باشه بشاید تجدید شدی؟

من:| بعد میگه ناراحت نشو شوخی کردم :| 

امروز خواب دیدم ت تجدید شدم :'( 

بد قولی

زیاد بد قول نیستم ولی الان ساعت6:52است و من هنوز بیدارم یه کتاب خوندم زیادی توش درگیر شدم به نظرتون دیوونه شدم؟!:-S 

خوب امشب نه دیشب میشه اره دیشب، شب قدرو میگم رفتیم هاشمی نژاد کلی تو حس رفتم اگه لایق دعا کردن باشم هرکی میشناختمو دعاکردم 🙏

پریشب مامان جون باباحاجیم اینجا بودن  بعد افطار پسر عمو بزرگم بهنام که20سالشه اومد خونمون بیچاره سربازی میره بعد نمیتونه جایی بره مامان باباش با داداش کوچیکش که هم سن منه میرن شمال اینو نمیبرن بعد داشت میگفت امشب ینی دیشب میخواد بره تو قبر بخوابه:-( :|   من گفتم قپی میاد بابا این کاره نیست ولی عکساشو فرستاده رفته بود خوابیده بود :-o 

بابا جرعت

ماه رمضون پارسال

نمی دونم توی ماه رمضون چرا اینقدر زندگیه من اغونه

ساعت 8 صبح تازه می خوابم ساعت 4 بعد ظهر از خواب بیدار میشم  هیچ کاری نمی تونم بکنم

از دست خودم عصبانیم اقا من قل می میدم امشب ساعت12 بخوابم صبح هم9 پامیشم

حالا سعس خودمو می کنم اما میدونم نمی شه

بله نمیشه چون امشب قران به سره و باید تا3 بیدار باشم بعدش هم باید سحری بخورم وو بعددشم دیگه خوابم نمی بره پس بیخیال

امسال زیاد تو یماه رمضون حال نکردم چون نصفشو که امتحان داشتیم قیشم خیلی کسل کنندس ن افطاری دعوت میشیم نه جای اصلا هیچی

حلا پارسالو بگم 30 روز ماه رمضون  دماوند باغ بودیم  ما بودیم داییمیناو مامانیم وباباییم صبحا با دختر داییم میرفتیم استخر بعد ظهرا والیبال بازی میکردیم شب ها هم تا سحر ته باغ اتیش بازی میکردیم یا میخوردیم 

وااای یادش بخیر چقدر خوب بود

ماه رمضون پارسال حدودا بعد شب های قدر خالمینا اومدن 2 و3 روز پش ما بمونن  خالم 2 تا پسر داره علی  21 سالشه حسین17  بعد ما تا صبح ته باغ داشتیم و الیبالبازی میکردیم منو علی دعوامون شد دعوااااااا خیلی کف داد بعد من قهر کردم رفتم تو خونه بعد خالم گفت جی شده منم ادم فروش همشو گفتم ( کلا من و علی همش دعوامون میشد ولی این دفعه فرق داشت)

علی اومد از من معذرت خواهی کرد:|

من شاخ دراوردم بعد از اون به بعد دیگه دعوامون نشد و خیلی باهم خوب بودیم اینقدر خوب که حسین مسخرمون می کنه

:) :( :|

Adele

ادل یکی از بهترین خواننده های دنیاست که من عاشقشم    


دریافت

شب قدر.

در این شب ها ما را هم دعا کنید میگن کسی که در این دنیا حقی یه گردن کسی داشته باشه صداش اون بالا نمیره  حلال کنید🙏

حسرت

اولین باری که وارد خونوادمون شدن حس عجیبی بهش داشتم از اخلاقش مهربونیاش وخنده هاش ، اون موقع خیلی بچه بودم اما می فهمیدم دوستداشتن اون فرق داره

اوایل اونم خیلی بامن مهربون بود همیشه دوستداشتم جلوش جلب تجه کنم : یه روز رفتیم باغ همه اهنگ گذاشته بودن و میرقصیدن اما من رفتم اسکیتامو پوشیدم و با سرعت تمام به طرف جمعیت اون لحظ یادم نبود کف باغ سنگ فرشه و من هرچقدر حرفه ای باشم با کله میفتم زمین و همین طور شدافتادم ولی باباش اومد بغلم کرد و دستمو گرفت  گفت افرین دیدم چقدر قشنگ بازی میکردی تو خیلی قوی هر دختر دیگه ای بود کل باغو روسرش میذاشت باحرفاش حس خوبی گرفتم

اما از دست خودم عصبانی بودم

بازم ادم نشدم همه ته باغ جمع شده بودنو خوراکی می خوردن منم اینبار از درخت توت بالا رفتم و همه میگفتن بیا پایین دختر میفتی امامن از خودم مطمین بودم ... داداشم صدام کردبرگشتم جوابشو بدم که دیگه نفهمدم چی شد و.......

وقتی بیدارشدم همه دور سرم جمع بودن اون با لبخنده مهربون حالمو پرسید و منم توی پوست خودم نمی گنجیدم

گذشتو گذشت من که از این دوری داشتم می مردم این حسو توی دلم پنهان نکردم و به دختر عموم گفتم و این بزرگترین اشتباه زندگم بود چون اون فهمید و از اون به بعد اون دیگه اون نبود

می دونست دوسش دارم برام از دوستدخترش حرف میزد می دونست دوستش دارم توی مهمونیا باهام حرف نمیزد جوابمو نمی داد برام چشم غره می رفت


حالم خیلی خراب بود به اطرافیان گفتم فراموشش کردم اما مگه می شد من باظاهری خو


شحال که از این حس بچگانه کلی تجربه بدست اودم ....

اما.... من نابود  شدم نابود:/

اهای خبردار


عاشق این اهنگم
۱ ۲
سلام من خانوم بل هستم

این جا مثل خونه ی منه هرچی دوست دارم و ازش خوشم اومدو به ذهنم رسید مینویسم
هر وبلاگی که مطالبش رو دوست داشته باشم دنبال میکنم
و هرکی رو دوست خودم بدونم لینک میکنم
و اهل تقابل لینک و از اینجور چیزا نیستم

امیدوارم دوستای خوبی برای هم بشیم
امیدوارم لذت ببرید:)
___________________________
اولین تلفن بیسیم توسط (خدا) اختراع شد،
وخداوند نام دعا را برایش انتخاب کرد.
هیچ وقت سیگنالش نمیره ولازم نیست دوباره شارژش کنی
"هرجا هستید ازش استفاده کنید"

It's a big deal but I can say no
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan